عید غدیر خم و مدح امیرالمؤمنین علی علیهالسلام
ای غـبار آسـتانت چـشم جـان را توتـیا ای جـمالت صفـحۀ تـوحـید ذات كـبریا ذكر نامت عاشقان را حرز جان در راه عشق یاد رویت سالكان را توشه در صفّ صفا سر نمیزد مهر رخسارت گر از شرق وجود غرق ظلمات عدم بودی جهان سر تا به پا كوه حلمت آنچنان سنگین كه از حملش زمین از عرق هر لحظه دارد در میان آب، جا تابه شخصت سا یه گردانی نمایدكرده است چرخ رنگارنگ پشت خود به یكرنگی دو تا كاش ایزد عالـمی دیگر برایت ساخـتی در خور قـدرت نبـاشد قـیمت دنـیای ما نی خطا گـفتم نبودی گر چراغ هستیت صفحۀ هستی نبودی جز یكی ظلمت سرا حسرت خلق جهان شد سایۀ چتر پرش در پـناه ظـلّ لطـفـت جا مگر دارد هما كرد در بر جامۀ ماتم ز غیرت آسـمان تا تو را گردید تاج فـرق خاك تـیره، پا كعبه از یمن قدومت عالمی را شد مطاف ورنه سنگ و خشت را چندان نمیباشد بها هر كه از جان پای بند رشتۀ مهر تو شد خاطرش از قید فكر هر دو عالم شد رها گر به شرط ترك مهرت بود جنّت، عارفان با ولایت نار دوزخ خواستـندی مطـلـقا هر مقامی هست شایان تو در ملك وجود جز خـدایی كان بود از آنِ ذات لایـری گر ولایت نیست، لختی خون نشاید خواند دل جوهری در كار باید خاك تا گردد طلا هر گدایی از در لطفت نصیبی بر گرفت شاه نی، شاهی بدرگاهش همی گردد گدا خواست حق یابد ز رویت بزم هستی روشنی باب رحمت را فراز آورد و فرمودت: بیا! آمدی! خوش آمدی! شاها قدم بالای چشم خوب بخشیدی چراغ زندگـانی را ضیا تا تو در اقـلـیم طاعت پرچم تقـوا زدی شد خـجـل از قـلـّتِ سرمـایۀ خود اتقـیا حبّ ذاتت جوهرِ فطریست در مرآت دل همچو داغ لاله و رنگ گل و لطف گیا نار دوزخ جان خود سوزد به روز حشر اگر عـاصـیان بر دامـنت آرنـد دست الـتجـا ذات احـمد در غـدیـر خـمّ با قولی متین كـرد تـثـبـیت مـقـامت آشـكـار و برملا از طـنین منـطق من كـنـت مـولاهُ نمود پاره، گر خود پردهای هم بود از ریب و ریا هر كه پیغمبر شناسد بیتو، فكرش قاصر است زانكه هرگز سایه از مهر فلك نبود جدا در صراط مستـقـیم حق به ارشاد خـرد با نبی تـنهـا تو طی راه كـردی پا به پا ای علی! ای مظهر اوصاف حی لم یزل ای وجـودت نـاخـدای كـشـتی دین خـدا ایكه سیراب است گیتی از زلال فضل تو قلب ما خـون كرد یاد تـشـنهگان كـربلا تاب، بیتاب شد از این قصۀ خاطر گداز صبر، بیصبری شد از این ماجرای جان گزا عقـل را باور نمیآید كه فـرزند رسول پیش دریا تـشـنهلب كـشـتند قـوم اشـقـیا جای آن باشد كزین محنت به صحرای وجود سیل اشك خون روان گردد ز چشم ماسوا آتش غم زین سخن در خامه و دفتر گرفت بیش از اینم نیست یـارای بـیان مـاجرا چیست گفتم با خرد حُبّ علی سلطان دین گفت (عابد) ذاكَ فَضلُ اللهِ یؤتی من یشا |